صدای سوت قطارو شنیدم........... من دیگه کم کم باید میرفتم تا از گیت رد بشم..........تا قطار بعدی ده دقیقه بیشتر زمان نمونده بود.........بند چرمی ساعتم رو دستم اذیتم میکرد............یهو چشمم خورد به ساعتم.......... امروز به اندازه راه دو کهکشان راه شیریه که ندیدمت............... سرمو که بالا آوردم چشمم نا خود آگاه افتاد به آدمی که پیرهنش رنگش آبی که روزی آخری که باهم بودیم تنت بود.............رفتم طرفش.......... صداش زدم آقا................. نزدیکتر شدم................... بوی اتکلن لباسش نزدیک و نزدیک تر میشد......... قدم هامو بلند تر ورداشتم........... دیگه داشتم نزدیکش میشدم............. فقط یه نشونه میخواستم از اینکه تو باشی.......... یک قدمیش بودم ک گوشیش زنگ خورد و با یه صدایی که انگار صوت صداش به گوشم اشنا بود گفت بله............... اون شاید همون نشونه ای بود که منتظرش بودم............باعجله پشت تلفن گفت اومدم............ یک دفعه طوری غیب شد که انگار اصلا نبوده............ سرد شده بودم.........دیگه بند ساعتم اذیتم نمیکرد............عجیب بود..............فقط 4 دقیقه وقت داشتم که از گیت رد بشم و برم..............برگشتمو کوله پشتیمو انداختم رو دوشم..............قطار نزدیک شد......... فقط دو دقیقه وقت مونده بود.............کنارم کسی نبود............شمارتو گرفتم ............. صدای دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است مثل صوت تو تو گوشم عادت شده بود..............از پله های قطار بالا رفتم...........تو راه رو قطار سرگردون بودم که کوپمو پیدا کنم............دوباره آبی لباس تنت جلو چشام اومد.............عجیب بود ک با ضعیفی این روزای چشمام حتی از دورترین نقطه هم از تو چیزایی به چشم میخورد...............کوپه ی شماره پنج و صندلی شماره چهار جام بود................صندلی کناریم خالی بود..............نشستمو هنزفریمو گذاشتم تو گوشم.............چشامو بستمو سعی کردم به رفتن فکر کنم...............قطار راه افتاد..............من دیگه رفته بودم و تو هنوز نبودی..............انگار یکی داشت صدام میزد..........عجیب بود که کسی منو نمیشناخت.........صدای مردونه ای میگفت خانوم خانوم...............چشمامو باز کردم............. اون همون مرد لباس آبی بود که اتکلنش شبیه به بوی تو بود...............با تعجب گفتم بله..............گفت حالتون خوبه..........گفتم خیلی..............پرسیدم چطور؟ حرفای تو خوابمو تکرار کرد: فقط یه نشونه کافی بود که دیگه سوار قطار نشم.........
برچسب:
نویسنده: بردیا رضایی
تاريخ: دوشنبه
2 اسفند
1395 ساعت: 15:25