هنوز ساعت یادگاریت دستم بود حتی تو خواب........... ساعت نزدیک 5 غروب بود........... بوتامو پام کردمو شال گردنمو دورگردنم انداختم..............راه افتادم ولی نمیدونم کجا............ به مادرم سپردم که از دیر وقت اومدنم نگران نشو............. اخه مادره دیگه.............(همیشه نگرانه)
هوا سرد بود......... از قطار پیاده شدمو خیابون وصالو همینطور اومدم به بالا..........سر راهم پسر گل فروشی گل میفروخت............بی هوا اومد سمتم و ازش چند شاخه گل خریدم...........کنار جیب کوله پشتیم گذاشتمو باز راهمو رفتم...........حال عجیبی داشتم........... کنار خیابون چند تا اقا مشغول گیتار زدن بودن.......... تو اون لحظه ساز قشنگی میزدن.............بی هوا چند دقیقه ای وایسادمو گوش دادم........... سردم شده بود.........خودمو سمت خودم مچاله کردم............. بوی خوبی میومد............ بوی کباب ترش نبود.......... بویی بود که انگار همین دیروز از کنارش گذشته بودم ولی نمیدونم از چی و از کجا بود...............تو اون لحظه همه چی بود...............
همه چی........... گل توی کولم...........چند تا نوازنده گیتار جلو روم...........یه بوی اشنا ک دیونم کرده بود....... همه چی واسه یه حال خوب بود............. اما فقط تو نبودی
خیلی وقت بود که نبودی............ من اون لحظه همه چی داشتم............ تورو نداشتم............
به خودم اومدم و یه دو تومنی از جیبم دراوردمو گذاشتم رو کیف گیتار اون چند تا اقا............. کافه هفت جلو روم بود و نمیدونم کی رسیده بودم......... یه فنجون قهوه میتونست گرمم کنه........... رفتم داخلو نشستم........... کوله و گلارو گذاشتم رو میز........... همون موقع بود که گارسون اومد طرفم............ صدای ارومی داشت و ازم خواست که رو میز کناری بشینم................. اون میز از صبح رزرو شده بود............... برام فرقی نداشت که کجا بشینم.............. قهوه سفارش دادمو جامو عوض کردم............... روبه روی تخته ای نشستم که سال پیش یادگاری روش نوشته بودم برات............. چند دقیقه ای بود که منتظر بودم قهوم اماده شد............خیلی تلخ بود............ مثل حالو هوای اونجا بدون تو.............. من دیگه دلو دماغ قهوه خوردنم حتی نداشتم........... پول قهومو روی میز گذاشتمو بلند شدم برای رفتن............. فکر کردم یه یادگاری نوشتن بد نیست.......... رفتم سمت تخته.......... درست پایین یادگاری سال پیشم نوشته شده بود:
از صبح امروز برای اومدن تو میز رزرو کردمو منتظرت موندم........... همه چی اینجا بود........... فقط تو نبودی..........اخه امروز یلدا بود دلبر...............
برچسب:
نویسنده: بردیا رضایی