بعد این همه سال یه روز یه جا دیدمت........ دست و پامو گم کردم..........درست همون موقع بود که نمیدونستم چیکارکنم...........مثل خیلی وقتا که سرمو میندازم پایین به سنگفرشا خیره شدمو رفتم...............درد همیشگی پاهام اومد سراغمو انگار قفل شده بودم و نمیتونستم حرکت کنم.............. کمی سرمو اوردم بالا و چشمم خورد به لباس مردونه ی سفید رنگت.............. مثل همیشه بهت میومد............. دستم داشت میلرزید...........هیچی نمیگفتی.............. من باید میرفتم.............. کاش ولی صدات فقط ی بار دیگه به گوشم میخورد............. هیچی نمیگفتی............. هوا سرد نبود............. این بار دیگه ماه تولد جفتمون بود............... گرمه گرم.......... دیگه باید میرفتم اونجا برخلاف گرمی مرداد همه چی عین حال و هوای دی ماه یخ یخ بود............... باید میرفتم ولی قبلش باید خم میشدمو بند کتونیامو محکم میبستم............ولی یادم رفته بود که هنوز بلد نیستم بند کفشمو ببندم............ بیخیال شدمو شروع کردم به راه رفتن............ ارومی قدمام بهونه ای بود واسه شنیدن صدات............... هیچی نگفتی............. هیچی........... نزدیکتر شدمو بوی اتکلنت داشت بی قرار ترم میکرد............... شاید این بو بهانه ای بود که چند لحظه ای حرکت نکنم............ نور افتاب مستقیم رو دکمه پیرهنت که تا زیر گلوت بسته بودی افتاده بود................. کاش لاقل دکمه ی پیرهنت بهانه ای بود واسه نرفتنم................ ولی تو خوب بودی...............خوبه خوب................ سکوتت داشت مثل وقتایی که قلقلکم میدادی اذیتم میکرد............... من دیگه باید میرفتم................ نور افتاب این بار چشمامو اذیت میکرد.............. نا خود اگاه دستم رفت سمت چشمام............ من دیگه رفته بودم و تو هنوز روزه ی سکوتت شکسته نشده بود............ رفتمو ولی ی حرفایی از همون روز موند تو دلم........... من هیچ وقت هیچیو ازت قایم نکردم بزار اعتراف کنم که هنوز گره ی بند کتونیم همونیه که با دستای تو بسته شد و بلد نبودنم بهانه بود واسه موندنت................ بزار اعتراف کنم که نور افتاب اصلا باعث اذیت چشمام نبود و گریه کردم تا شاید بمونی............. بزار اعتراف کنم که علاقه ی من واسه پوشیدن پیرهن مردونه بهانه ای بود واسه بیشتر از قبل نگاه کردنم بهت........... من همیشه حواسم پرت تو بود............. تو همونی که همیشه حواسم پرته پرته تو........
برچسب:
نویسنده: بردیا رضایی
تاريخ: پنجشنبه
27 دی
1397 ساعت: 4:34